تبليغاتX
برادرانه

ازدواج خرکی

به نام خداي مهربون و بخشنده

دوستان ، عزيزان ، و ...

سلامٌ عليكم (اونم با لهجه ي شيرين تركي)

چند روزي بود كه نشد بنويسيم . خوب دليل داشت و از جمله ي آنها امتحانات بودي و از جملات ديگرش ازدواج بنده بود و اينا .

اما حالا كه ما مزدوجيديم

گفتيم با توجه به اين كه خودمان هم قبلاً ترك بوديم و الآن هم كه ترك تر شده ايم از حكايات جالب تركي در اين باب را كه كمي هم شيرين ميزند برايتان بنويسيم

و آن اين است :

اندر حكايات قوم شريف ترك آمده است روزي روزگاري پسركي عزب در روستايي در حوالي ايالت جابلقا با پدر و مادري پير و فرتوت زندگي مي كردي .

پسرك را آرزوي همسري شيرين و دلبري زيبا بودي و چندي بود كه در اين آرزو ميسوختي . و اگر در جمعي حاضر ميشدي جمله دلها را به حال خود ميسوزاندي و خلاصه كه حال و روزي نامساعد داشتي و نذر و نيازي با خداي معابد .

روزي در گوشه اي نشسته بودي كه مادر پيرش متوجه حال و روز پسرك خود بشد و دلش همي سوخت و سوخت و سوخت تا كه آهي از نهادش بر آمدي و گفت : «الهي مادر برات بميره ننه!!!»

پسرك با كمي مكث و با آهي طولاني و عميق جواب مادر را داد ، آنچنان كه پدر كه در كنار وي بودي از رايحه ي دهان ايشان نزديك بودي رو به موت شود و دار فاني را خدا حافظي كناد ، همين بشدي كه پس گردني جانانه اي را نثار گردن مباركش نمودي و گفت : « اوغلان دَدَيَ لعنت اولماسون نه آغوزدو كي آدامو اولدوروري ... كوپكين اوغلي » ترجمه = ( پسر بر پدرت لعنت نباشه آخه اين چه دهنيه كه بوش آدم رو ميكشه توله ...)

در اين هنگام مادر كه همچنان نگران فرزند بودي روي كردي به همسر پيرخود و گفتاتندندي :

آقاجان ميگم : ما اين خر رو اگه بفروشيم خيلي خوب ميشه . ماكه زياد بدردمون نميخوري . اين توله .. هم كه زن ميخواد . ماهم كه پول نداره . پس بيا اينو بفروشيم و با پولش ازدواج كنيم براي پسرمون .

هــا !!!!!! خوبـــــــــــه ؟

و پدر هم قبول كردي ، در اين لحظه پسر از شادي بسيار مشعوف شدي و كله قند بودي كه در دلش آب ميشدي ، گل از گلش شكفته بودي و لبش خندان بودي و رفتي و روي ننش رو بوسيدي و با صداي بلندي گفتي : «قوربان سَنَه نَنَه » ترجمه =(قوربونت برم مامان جون)

و رفت تا در تنهايي زيبايش به ساخت و ساز كاخ آرزوهايش بپردازد . همين شد كه رفت سراغ آهن فروش و آجر فروش و خلاصه مصالح فروش .

چند روزي از اين ماجرا گذشت و ديگر خبري از فروش خر نشد و پسرك دل نگران بشدي .

اين شد كه برفت نزد مادر خود و گفت : « نَنَه داعو ايشك دَن دانوشمور سوز ، نَ اولوب نَنَه . بابا ايشك ايشك دَن دانوشوي دا» ترجمه = ( مادر چي شده كه ديگه از اون خرمون حرفي نميزنيد . باباجان بياين از خره بگين آخه )

 

 

بعد التحرير : ما از اين حكايت نتيجه ميگيريم كه اصلاً الاغ اون موقع گرون بوده و يا اين كه ازدواج اون موقع خيلي ارزون بوده

خلاصه كه ازدواج با فروش يك خر ممكن پذير بوده .

و دیگر نتیجه ای که میشه از این حکایت گرفت اینه که اول دهنتون رو مسواک بزنید تا بوی بد نده بعد آه بکشید

و اینطوری دیگه از کسی پس گردنی نمیخورین .

 

دوستان مطلبی به مناسبت شهادت حضرت زهرا (س)

در وبلاگ منتظران معشوق با شعری از خودم که برای اون حضرت سروده ام

رو گذاشتم که دوست دارم اونم بخونید و نظرتون رو بدین

یا علی .

+ نوشته شده در یازدهم خرداد 1387ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط ساکت |

دعوت به دیدن وبلاگ شخصی خودم (ببینید و نظر بدین)

وبلاگ منتظران معشوق (وبلاگ شخصی من) با شعری از خودم به روز شد

دعوت میکنم که از اون هم بازدید کنید

+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط ساکت

گفتگوی پفکی

ميگويد : ما به  اين تصميمات اعتراض داريم

ميگويم كدام تصميمات؟

 ميگويد : اينكه هي ميگويند تورم هست . تورم فلان تورم .....!!

ميگويم : اينكه تصميمات نيست بيسواد ، تورم از ورم كردن ريشه دارد آقاجان .

 ميگويد خوب من به همين تورم اعتراض دارم ديگه  

ميگويم : چه اعتراضي مگه جي شده :

ميگويد : همين دوستان هم دولتي تو , كه ميگويند تورم بود ! تورم نيست!! اگر هم باشد چندتا از  اين وزرا ..و بانكهايمان ...يا اصلا اين وكلا مقصرند دولت كه مقصر نيست

ميگويم : خوب بيچاره پس چي كنند مقصرها را دارند افشاء ميكنند ديگه!!! مردم بايد اينها را بشناسند خوب راست ميگن ديگه دولت چي كند ؟

ميگويد :آخه بالام جان اين وزيران معاونان و ......دولتيان قبلا با كرامت كه از بالا ميايند پايين ،  اين تورم خان كه همان بالا بالا مانده و  مگر اصلاً دولت براي تهيه كشك و سابيدن وغيره نيست؟

ميگويم اي بيسواد با ادب باش آخه اين عوض كردن ها كه فقط براي تورم و اين حرفها نبوده و دلايل عديده ديگه دارد تو بلد نيستي تو خبر نداري !!!

ميگويد : اقاي  باسواد اين  دلايل عديده نديده اين ژوليده مستاجر ما كه 3 ماه است كرايه مان را نميده چه كنيم؟

ميگويم : پس مشكل تو مستاجر و كرايه خانه ات هست و به دولت گير دادي امثال تورا بايد افشاء كنيم!!!

ميگويد : آن همه يا اينهمه افشاء كردي چي شد؟ بي نوا مستاجرمان 300000 هزار تومان حقوق دارد و تازه 2تا دختر وپسرش مثل تو دانشكاه درس ميخوانند. آخه دانشگاه آزاد هم شد دانشگاه؟

ميبينم واي حالا است كه گير بدهد به اين دانشگاه محروم آزاد و فرار ميكنم.!!

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط ساکت |

پارتی بازی

ساعت 11:35 شب

( در ضمن مكان : ..... در يكي از هزاران مهماني مختلط «پارتي» )

كلي صداهاي مختلف از قبيل جيغ و فرياد و هاي و هوي كه با نوازش نوازدگان همراه است

مهرداد : پدرام بيا اينجا

ساعت : 11:55شب

پدرام : چيه

مهرداد : چي چي چيه؟

پدرام : (خماره) بابا تو الان منو صدا كردي

مهرداد : آهان يادم اومد اصلاً حواسم نبود

ببين چيزه ، بابات مرد ، چند دقيقه پيش (تو مايه هاي يك ساعت‌) اومدن

گفتن كه باباي پدرام مرده بهش بگين بره خونه

پدرام : اِ   ! چه بد موقع

اين همه وقت  .

اد بايد همين الان ميمرد

ساعت 11:58 شب

پدرام : بروبچ به افتخار پاپي من كه ميگن مرده : ميخوام كه همگي با هم بريم تو فاز عزا

كه بد جور ارورم (EROR)

و مقداري صداي دامبالا ديمبول به همراه نورهاي ليزري و صداهاي اوپس اوپس كه به مجلس فضاي

عزا و ماتم ميده

ساعت همون 11:58 شب

+ نوشته شده در نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط ساکت |

خاطرات خان بالا (1)

روزي از در كوخ خود وارد شديم و عزم اندروني داشتيم كه ناگاه ناشناسي آس و پاس و مادر مرده را ديديم كه دارد اسباب و اساسيه مان را جمع مي كند ، اول خدايگان را سپاس گفتيم و به درگاهش شكر گزاري كه از اسباب خانه ضعيفه ها در ركاب خودمان بودندي و آن ملعون را توان دستبرد به ايشان نبودي .

لكن به فوريت خدمه را صدائيديم و به ايشان امر نموديم : بگيريدش آن پدر سوخته را و چنان شد كه امر كرديم .

زان پس بادي در غب غب انداختيم و چون آن هنگام گراهام بل نبودي ، پيكي را روانه ي خرابه ي داروغه نموديم و چون داروغه با آشخورانش وارد شدند به داروغه باشي گفتيم : مردك صداي كلفتت را بگذار در كوزه تا اين آشخوران آبش را بخورند . سخن گفتن را خوب مي داني و در عملش مي ماني ؟ حاليه اينجا را سريع از لوث وجود اين حرامي پاك كن .

و داروغه نيز چنين كرد .

چون آن دزد بي همه چيز را به محكمه ميبردندش ناگاه متوجه وضع او شديم و بيشتر حرصمان گرفت و پس گردني محكمي در گوش او نواختيم و بدو گفتيم : آخر بدبخت تورا چه فكري بود ، كه اين غلط كردي حاليه كه تو را نيك نظاره كردم ديديم كه نه از اميراني و نه از وكيلان ، لباس حكومت هم كه به تن نداري ، راستي چه فكري كردي كه اينچنين كردي

دزد بيچاره سكوتي كرد كه من در آن سكوت جواب خويشتن يافتم ، كه البته آن را به شما نمي گويم .

باشد كه دماغتان بسوزد .

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1387ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط ساکت |

بيستم فروردين سالگرد شهادت دو پرستوي انقلاب شهيدان سيد مرتضي آويني

                                            و علي صياد شيرازي

                        يادشان گرامي            روحشان شاد

+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط ساکت |

زمونه ي وارونه

توي اين دوره زمونه                                   دوره ي خفن وارونه

زنا مثل مرد ميشن                                      مردا ميشن مثل زن

كوچيكا بزرگ ميشن                                  بزرگام مثل ميشن

چند نفر كله خراب                                    همه رو بردن به خواب

وقتي خوابن حاليشون نيست                         از تعقل هيچ نشون نيست

توي روياها ميغلطن                                    توي خواب دارن ميخندن

خواباشون خنده دارن                                  طفلياخوب حق دارن

مثلاً اين يكي رو بزار بگم                            پسره نه ريخت داره نه عقل يه كم

نه سواد ، نه ماشينو خونه داره                       بيچاره چند ساليم هست بيكاره

دخترا رو كه نگو توي صفن                         واسه ديدن آقا توي كفن

ماشينو اوه اوه عجب رنگي داره                     ته اسپرته عجب رينگي داره

غذاهاي آقايون جورواجورن                         يه روزي كباب يه روز بره دارن

خلاصه هرچي كه آرزو داره                         توي خواب همشونو اون تو داره

اما خوب اينا همشون تو خوابه                      اين خوابام هر چند كه ديگه كم يابه

با صداي ننه عذرا و لگد هاي پدر                  پا ميشه از خواب نازنين پسر

بيچاره كوفتش شده اون همه لعبت                 تازه ميخواست برسه به عند لذت

خوب اگه منم باشم دمق ميشم                      دماغم رو تند و تند سر مي كشم

ميگيرم باز مي خوابم از دوباره                      تا برن غصه هام از تو خاطره

+ نوشته شده در هجدهم فروردین 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط ساکت |